تبليغاتX
دلم از دوریت شد پاره پاره
 
 
   
 
  اینروزای طوفانی

از قبیله ام تنها کشتی شکسته باقیست و ...

و هزاران پسر نوح...

 
 
 |    نوشته شده توسط محسن
 
 
   
 
 

جامعه امروزي

خانواده دردوره هاي اخير با تحولات و تغيرات گوناگوني مواجه شده است، براي مثال در گذشته روابط خويشاوندي گرمتر و صميمي تر بودند و مردم امروز با حالتي افسانه گونه از خاطرات قديم ياد ميكنند.

دگرگوني در خانواده­ها موجب تحول در مسير زندگي و تجربه زيستي يا همان تك تك زيستي آنها شده است و اين باعث افزايش هنجار هاي اجتماعي از قبيل اعتياد،افسردگي،خودكشي،از هم گسستگي خانوادگي يا همان طلاق،فرار ختران در ساختار اجتماعي ايران شده است و اينجاست كه شاد ساختن جامعه جوان ايران مورد بحث قرار ميگيرد.

اين نكته را نبايد فراموش كنيم كه جامعه هاي بيگانه چه شرقي يا غربي نيز با برنامه هاي به اصطلاح شاد خود سعي در تغيير در فرهنگ ما ايرانيان دارند و با برگزاري جشن هاي كه حتي در صد كمي ازافراد جامعه خودشان به آن مي روند سعي در فرهنگ سازي آن رسم رسومات غلط در ايران عزيزمان دارند. در برنامه هاي خود به جاي استفاده از كارشناسان،روانشناسان و صاحب نظر هاي روشن فكر از افرادي بي بند و باري مانند رقاصان مدل ها اغلب برنامه هاي با مظمون مستهجن استفاده ميكنند و آها را الگوي پرورش شادي خانواده قرار داده و اغلب ما ايرانيان به تماشا و در مواردي الگو برداري از اين تفريحات بي اساس مي پردازيم. بي آنكه به انديشيم كه شادي اينگونه است؟يا از خود پرسيده ايم شادي چيست؟ شاد بودن به قيمت از دست دادن انسانيت، آيا اين شادي است يا فساد اخلاقي، چند ساعتي به كمك مشروب و مواد توهم زا به ظاهر شادي ميكنيم و در نهايت دوباره همان جسم و روح خسته چي ميكنيم؟

آيا زمان آن نرسيده كه خود با تحقيق شادي آفرين باشيم و الگو برداري هاي بي فكر نكنيم. نوروز ايرانيان باستان را بياد آوريد.

«آيا روزي فرانرسيده است تا از زندان بشريت آزاد شويم و به انسانيت برسيم»

در دیاری كه در او نیست كسی یار كسی
كاش یارب كه نیفتد به كسی ، كار كسی
هر كس آزار منِ زار پسندیدولی
نپسندید دلِ زار من آزارِ كسی
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسی
سودش این بس كه به هیچش بفروشند چو من
هر كه باقیمت جان بود خریدار كسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشید پس گرمی بازار كسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
كس مبادا چو من زار گرفتار كسی
تا شدم خار تو رشكم به عزیزان آید
با الها ! كه عزیزی نشود خوار كسی
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزی است هوادار كسی
لطف حق یار كسی باد كه در دورة ما
نشود یار كسی تا نشود باركسی
گر كسی را نفكندیم بسر سایه چو گل
شكر ایزد كه نبودیم به پا خار كسی
شهریارا سرم ن زیر پس كاخ ستم
به كه بر سرفتدم سایة دیوار كسی



 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محسن
 
 
   
 
   اي گل تازه
اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا
با اسيرغم خود رحم چرا نيست ترا
مدتي شد که در آزارم و مي داني تو
به کمند تو گرفتارم و مي داني تو
از غم عشق تو بيمارم و مي داني تو
داغ عشق تو به جان دارم و مي داني تو
خون دل از مژه مي بارم و مي داني تو
از براي تو چنين زارم و مي داني تو
از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
از تو شرمنده يک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت
دست بردل نهم و پابکشم از کويت
گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت
نکنم بار دگر ياد قد دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خويش
ورنه بسيار پشيمان شوي از کرده خويش
چند صبح آيم و از خاک درت شام روم
از سر کوي تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم
از پي ات آيم و با من نشوي رام روم
دور دور از تو من تيره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو يک گام روم
کس چرا اين همه سنگين دل و بدخو باشد؟
جان من اين روشي نيست که نيکو باشد
از چه با من نشوي يار چه مي پرهيزي؟
يارشو با من بيمار چه مي پرهيزي؟
چيست مانع، ز من زار چه مي پرهيزي؟
بگشا لعل شکربار چه مي پرهيزي؟
حرف زن اي بت خونخوار چه مي پرهيزي؟
نه حديثي کني اظهار چه مي پرهيزي؟
که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن
چين بر ابرو زن و يکبار به ما حرف نزن
درد من کشته شمشير بلا ميداند
سوز من سوخته داغ جفا مي داند
مسکنم ساکن صحراي فنا ميداند
عاشقي همچو منت نيست! خدا مي داند
چاره من کن و مگذار که بيچاره شوم
سر خود گيرم و از کوي تو آواره شوم
از سرکوي تو با ديده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر مي کني از پيش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت
نه که اين بار چو هربار دگر خواهم رفت
نيست باز آمدنم باز، اگر خواهم رفت
چند در کوي تو با خاک برابر باشم؟
چند پامال جفاي تو ستمگر باشم؟
چند پيش تو به قدر از همه کمتر باشم؟
از تو چند اي بت بدکيش مکدر باشم؟
مي روم تا به سجود بت ديگر باشم!
باز اگر سجده کنم پيش تو کافر باشم!
خود بگو از تو کشم ناز و تغافل تا کي؟
طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي؟
سبزه دامن نسرين تو را بنده شوم
ابتداي خط مشکين تو را بنده شوم
چين بر ابرو زدن و کين تو را بنده شوم
گره بر ابروي پرچين تو را بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکين تو را بنده شوم
طرز مهجوري و آئين تو ر ا بنده شوم
الله الله ز که اين قائله اندوخته اي؟
کيست استاد تو؟ اينها ز که آموخته اي؟!
اين همه جور که من از پي هم مي بينم
زود خود را به سرکوي عدم مي بينم
ديگران راحت و من اين همه غم مي بينم
همه کس خرم و من درد و الم مي بينم
لطف بسيار طمع دارم و کم مي بينم
هستم آزرده و بسيار ستم مي بينم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگير!
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگير
آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنايت نکنم
پيش مردم ز جفاي تو حکايت نکنم
همه جا قصه درد تو روايت نکنم
ديگر اين قصه بي حد و نهايت نکنم
خويش را شهره هر شهر و ولايت نکنم
خوش کني خاطر وحشي ز نگاهي سهل است
سوي تو گوشه چشمي ز تو گاهي سهل است
اي گل تازه که بويي ز وفا نيست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را
التفاتي به اسيران بلا نيست تو را
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را؟
فارغ از عاشق غمناک نمي بايد بود
جان من: اين همه بي باک نمي بايد بود
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم، آزار مکش از پي آزردن من
جان من، سنگدلي دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن و راه ز کوي تو ستادن غلط است
جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است
مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست ...

(داریوش اقبالی)
 
 
 |    نوشته شده توسط محسن
 
 
   
 
 

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

 

                                              نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم

 

                                             دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

 

و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را

 

                                         اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

 

                                               به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

 

                                           و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

 
 
 |    نوشته شده توسط محسن
 
 
   
 
 

امشب كه سقف بي ستاره اتاقم بر سرم سنگيني مي كند مانده ام از چه بنويسم ؟

از آنهايي كه ديروز با من بوده اند و امروز رفته اند !

يا از تو كه هميشه حرفهاي مرا مي خواني  .

از خاطراتي كه با تو زير باران خيس شد  يا از بدرودي كه هرگز به زبان نياوردم .

از نامه هايي كه هرگز به سويت نفرستادم .

واز ترانه هايي كه هرگز برايت نخواندم .

من عاشق خياباني هستم كه قسمت نشد با هم در آن قدم بزنيم .

من دلبسته ي درختي هستم كه قسمت نشد اسممان را روي آن حك كنيم .

من عاشق پنجره اي هستم كه عطر تو را دوباره به من نشان مي دهد اي عشق گريخته ي  من !

اگر قرار باشد از توبنويسم بايد در تمام صفحات دفترم حظور داشته باشي .

من بي قرار حرفهاي ناب توام ،

حرفهايي كه در بعدازظهر آفتابي با من خواهي گفت ،

من منتظر نگاه جذاب توام كي مرا مي بيني؟ .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محسن
 
 
   
 
   

رنگین کمون

مثل یک رنگین کمون هفت رنگ

سر گذشت زندگیمون رنگ رنگ

ای قدیمی ای صمیمی هم قطار

در دل شب ، شبنم عشقی بکار

شهر شب با مردم چشمک زنش

غصه ها مو ریخته تو دامنش

ازدحام کوچه های بیکسی

پر شده از یک بغل دلواپسی

این منم دلواپس بود و نبود

از غم ای کاشها چشمم کبود

تا به کی از آرزوهامون جدا

با تو هستم با تو هستم ای خدا

غنچه ی عشقم همیشه باز باز

جانمازم تشنه ی راز و نیاز

هم زبونیها اگه شیرین تره

همدلی از همزبونی بهتره

 
 
 |    نوشته شده توسط محسن
 
 
   
 
 

 

آدمک مرگ همينجاست ... بخند

آن خدايي که بزرگش خواندي ...

به خدا مثل تو تنهاست ... بخند ...

دستخطي که تو را عاشق کرد ...

شوخي کاغذي ماست ... بخند ...

فکر کن درد تو ارزشمند است ..

فکر کن گريه چه زيباست ... بخند ...

صبح فردا به شبت نيست که نيست

تازه انگار که فرداست ... بخند ..

راستي ! آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست ، که درجاست ... بخند .

آدمک نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ... بخند

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محسن
 
 
   
 
 

 

من از سرزمین شوره زاران می ایم

سرزمین که در آن،

نه گلی بود و نه بلبلی،

و نه عشقی.

دیدم که عشق را کمان ابرویی

به فرض ناز حسن صورت خود گرفت

و در بازار مشتریان ظاهر خود

به اندکی طلا و جواهر فروخت

من از دیار پیامبران فصل سیاحت

و کلاهبرداران فصل درآمد

زاهدان شبهای زمستان

و حقه بازان فصل کار، 

می آیم.

دیاری که در آن

به پاکان تهمت ناپاکی زدند

و بر ناپاکان آب تطهیر

دیدم که بدان،

بد کردند و بدی را رد

و هرزگان پنهان

بر تن فروشان عیان

نام «فاحشه» گذاشتند.

و علیلی ، سفیهی را به سخره گرفت.

من از خطه ای گریخته ام

که در آن،

اب کلید خوبی ها

سرای بدیها را گشودند

و در آن فتنه را گستردند

و در آنجا،

با به زبان آوردن نام «خدا»

خالصانه تر از موقع نماز

در پیشگاه اسکناس

به سجده در آمدند.

من از سرزمین قوم شکم رمیده ام

که در آن،سفره ها بود و حمله ها

چون بهائم وردان.

من از سرزمین قومی گریخته ام که در آن،

مجرمین اصلی را طفره رفتند و قربانیان را به محکمه بردند،

قربانیان این دیار خود فرزندان مجرمین بودند.

در آن دیار،معترضان به زندانهای میله ای

خود در بند نهان زندانها بودند.

من از درون تباری برآمدم که در آن هیولای هوس را

ردای مقدس خواهر و برادر تن کردند

و بر درخت صمیمیت

میوه فساد بر آوردند.

من گریخته ای زخمی ام که به باران رحمت ات ای شعر،محتاجم،گو ببارد

بی وقفه بر این پلک

سوگند میخورم که بعد از این

هر آنچه را از آن دیار

دیده ام

عیان و هویدا سازم.

من از زمین میایم.

با تشکر از دوست خوبم : بهنام (Kissme Death)

 
 
 |    نوشته شده توسط محسن
 
 
   
 
 

برگ ای  به جا مانده از خزان :

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است . او گفت «غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادیت را درون جعبه سفید»

به حرف خدا گوش دادم... شادی ها و غصه ها را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه سفید روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه به همان سبکی قبل باقی مانده بود .

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم . دیدم که ته جعبه سوراخ است ! و غصه هایم از آن بیرون می ریزد جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم :«در شگفتم که این همه غصه چه شد؟!»

خدا لبخندی زد و گفت «ای نازنین!همه آنها نزد من اینجا هستند»

پرسیدم پروردگارا! چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ و چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟

و خداوند فرمود: من جعبه سفید را به تو دادم تا شادیهایت را با خود داشته باشی و جعبه سیاه را به تو دادم تا غصه های خود را دور بریزی...!  

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محسن
 
 
   
 
   

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من می خواست تلافی بکنه

پس چشه هیچکسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی ام آفتابی بود

اگه شب می رفتم و خورشید نبود

آسمون خوب می دونم مهتابی نبود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب و ناآشنا بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه ی آرزوهاشو باخته بود

چهره ی هیچکسی پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی ام آفتابی بود

اگه شب می رفتم و خورشید نبود

آسمون خوب می دونم مهتابی نبود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب و ناآشنا بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه ی آرزوهاشو باخته بود

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محسن
 

pctfx3.1

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration
میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین
افراد آنلاين: نفر

.....